شهید انتصاری دریکی خاطراتش می گفت: یک بار تانکش توی باتلاق گیر کرده بود شب شده بود .مجبور شد پیاده به مسیرش ادامه بدهد تا رسید به یک منطقه که چند تا سنگر زیر زمینی بود. وارد یکی از سنگرها شد، پرده را که کمی کنار زد دید چند نفر دارند دور هم غذا میل میکنند .دقت کرد صحبت ها نامفهوم است ناگهان متوجه شد سنگر عراقیها رفته... میگفت دوتا پا داشتم دو تا پا قرض گرفتم و فرار کردم. این دفعه دیگه درست آمده بودم سمت نیرو های خودی. نزدیک خاکریز شدم، ناگهان نگهبان فرمان ایست داد . ایستادم؛ داد زد: اسم شب .( آقایان می دانند اسم شب یعنی چه؟ ) من هم که چند روز از پادگان دور بودم اسم شب نداشتم خودم را معرفی کردم، گفتم: من فلانیام... ایرانیام... دیدم اسلحه رو مسلح کرد. که یکی رسید و زد پشتش گفت کوری ایرانی صحبت میکنه..؟ باز هم قبول نمیکرد؛ نزدیک بود از خودی تیر بخورم...
برچسب:
نویسنده: یاسین میرزایی
برچسب:
نویسنده: یاسین میرزایی
برچسب:
نویسنده: یاسین میرزایی